جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
balmy
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
balmiest
شکل تفضیلی
balmier
درجهپذیر
مثالها
As the sun set, the balmy evening invited residents to stroll along the beach in comfortable warmth.
همانطور که خورشید غروب میکرد، عصر ملایم ساکنان را به قدم زدن در کنار ساحل در گرمای راحت دعوت کرد.
02
دیوانه, عجیب
eccentric, irrational, or mentally unsound in a harmless or whimsical way
slang
مثالها
Do n't mind her — she gets a little balmy when she's tired.
به او توجه نکن—وقتی خسته است کمی دیوانه میشود.
درخت واژگانی
balmily
balminess
balmy
balm



























