جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
balmy
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
balmiest
شکل تفضیلی
balmier
درجهپذیر
حوزه
weather, sensation, atmosphere
مثالها
The balmy breeze rustled the leaves, bringing a sense of tranquility to the garden.
نسیم ملایم برگها را به صدا درآورد و آرامش را به باغ آورد.
02
دیوانه, عجیب
eccentric, irrational, or mentally unsound in a harmless or whimsical way
عامیانه
مثالها
He's a bit balmy, always talking to his plants.
او کمی دیوانه است، همیشه با گیاهانش صحبت میکند.
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
balmily
balminess
balmy
balm



























