جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to protrude
01
بیرون زدن, برقلیدن، پلقیدن، جلوآمدگی داشتن، ورقلمبیدن
to project from a surface
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
protrude
سومشخص مفرد
protrudes
وجه وصفی حال
protruding
گذشته ساده
protruded
اسم مفعول
protruded
مثالها
His eyes seemed to protrude from his face, giving him an intense expression.
چشمهایش به نظر میرسید از صورتش برجسته است، به او حالتی شدید میداد.
02
برآمدن, بیرون زدن
swell or protrude outwards
03
برآمدگی داشتن, بیرون زدن
bulge outward
درخت واژگانی
protruding
protrusion
protrusive
protrude



























