جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
lazily
مثالها
The dog lay lazily in the sun, barely twitching an ear.
سگ تنبلانه در آفتاب دراز کشیده بود، به زودی گوشی را تکان میداد.
1.1
تنبلی, بی تفاوتی
in a way that lacks enthusiasm, care, or concern
مثالها
He answered lazily, not bothering to elaborate.
او تنبلانه پاسخ داد، زحمت توضیح دادن به خود نداد.
درخت واژگانی
lazily
lazy
laze



























