جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Ken
01
دانش, درک
the scope of what someone is aware of or is capable of grasping
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
غیرقابل شمارش
مثالها
The concept was within her ken, thanks to years of study.
مفهوم در حوزه درک او بود، به لطف سالها مطالعه.
02
محدوده دید, برد دید
the distance that can be seen by someone
مثالها
A ship appeared on the horizon, just within their ken.
یک کشتی در افق ظاهر شد، درست در محدوده دید آنها.
to ken
01
دانستن, فهمیدن
(Scottish) to know, be aware of, or understand
Slang
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
ken
سومشخص مفرد
kens
وجه وصفی حال
kenning
گذشته ساده
kent
اسم مفعول
kent
مثالها
I do n't ken that song you're talking about.
من آن آهنگی که دربارهاش صحبت میکنی را ken نمیکنم.



























