جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Le froncement
01
اخم
action de plisser les sourcils pour montrer une émotion
مثالها
Elle avait un froncement en voyant le désordre.
او یک اخم داشت وقتی بینظمی را دید.
02
چین (پارچه)
pli ou ride dans un tissu
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
جنس دستوری
مذکر
شکل جمع
froncements
مثالها
Elle a repassé le chemisier pour enlever les froncements.
او بلوز را برای از بین بردن چینوچروکها اتو کرد.



























