جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Impediment
01
مانع, بازدارنده
anything that blocks or slows progress
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
impediments
مثالها
His speech impediment made it difficult for him to speak clearly.
مشکل گفتاری او باعث شد که به سختی بتواند واضح صحبت کند.
02
مانع, مزاحم
something immaterial that interferes with or delays action or progress
درخت واژگانی
impediment
pediment



























