جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
impassioned
01
پرشور و حرارت, پراحساسات، برانگیخته، تهییجشده
filled with intense emotion, fervor, or enthusiasm
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ اسم مفعولی
کیفی
شکل عالی
most impassioned
شکل تفضیلی
more impassioned
درجهپذیر
مثالها
In the courtroom, the lawyer made an impassioned plea for justice on behalf of her client.
در دادگاه، وکیل به نمایندگی از موکل خود یک درخواست پرشور برای عدالت ارائه داد.
درخت واژگانی
unimpassioned
impassioned



























