جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
immobile
01
بی حرکت, ثابت
unable to move
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
کیفی
شکل عالی
most immobile
شکل تفضیلی
more immobile
درجهپذیر
مثالها
The car was stuck in mud and completely immobile.
ماشین در گل گیر کرده بود و کاملاً بیحرکت بود.
02
ثابت, محکم
firmly attached or fixed so that it cannot be moved easily
مثالها
The old bridge piers remain immobile despite years of erosion.
پایههای قدیمی پل با وجود سالها فرسایش بیحرکت باقی میمانند.
درخت واژگانی
immobile
mobile



























