جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
headless
01
بی سر, سربریده
lacking a head
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
کیفی
شکل عالی
most headless
شکل تفضیلی
more headless
درجهپذیر
مثالها
The headless doll was found abandoned in the attic, its porcelain body cracked and faded.
عروسک بی سر در اتاق زیر شیروانی رها شده یافت شد، بدن چینی آن ترک خورده و رنگ باخته بود.
02
بی سر, فاقد هوش
not using intelligence
درخت واژگانی
headless
head



























