جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to gush
01
فوران کردن, با شدت جاری شدن
to flow suddenly and forcefully in a rapid and continuous manner
Intransitive
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حرکتی
باقاعده
زمان حال
gush
سومشخص مفرد
gushes
وجه وصفی حال
gushing
گذشته ساده
gushed
اسم مفعول
gushed
مثالها
Tears gushed from his eyes when he saw his long-lost friend after years.
اشکها از چشمانش فوران کرد وقتی دوست گمشدهاش را پس از سالها دید.
02
با اشتیاق زیاد صحبت کردن, با احساسات زیاد حرف زدن
to speak or write in an overly enthusiastic or emotional way
Intransitive
مثالها
He could n’t stop gushing over the new movie, saying it was the best he ’d ever seen.
او نمیتوانست از ذوق زدگی درباره فیلم جدید دست بردارد و میگفت این بهترین فیلمی است که تا به حال دیده است.
03
فوران کردن, جاری شدن
to send or flow out quickly and in large amounts
Transitive: to gush a liquid
مثالها
The fountain gushed water into the air in a beautiful display.
فواره آب را به هوا فوران میکرد در یک نمایش زیبا.
Gush
01
فوران, ابراز احساسات
an unrestrained expression of emotion
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
gushes
02
فوران ناگهانی, جریان سریع
a sudden rapid flow (as of water)



























