جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
gummy
01
چسبناک, ژله مانند
having a sticky quality, often resembling a gel-like texture
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
gummiest
شکل تفضیلی
gummier
درجهپذیر
مثالها
After the rain, the pavement felt gummy under my shoes.
بعد از باران، پیادهرو زیر کفشهایم چسبناک احساس میشد.
02
بی دندان, بدون دندان قابل مشاهده
lacking teeth or having no visible teeth
مثالها
The puppy had a gummy smile that made everyone laugh.
توله سگ یک لبخند بی دندان داشت که همه را به خنده میانداخت.
Gummy
01
آبنبات جویدنی, گامی
a type of candy that is chewy and often flavored, typically made from gelatin
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
gummies
مثالها
The kids were excited to choose a gummy from the candy store.
بچهها هیجانزده بودند که یک آبنبات ژلهای از مغازه شیرینیفروشی انتخاب کنند.
02
آبنبات جیلی حشیش, شیرینی جویدنی حشیش
a chewy, candy-like edible infused with cannabis
عامیانه
مثالها
I took a gummy before the flight, and it knocked me out.
قبل از پرواز یک آدامس خوردم و مرا از پا درآورد.
درخت واژگانی
gumminess
gummy
gum



























