جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
grimy
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
grimiest
شکل تفضیلی
grimier
درجهپذیر
حوزه
cleanliness, appearance, condition
مثالها
The mechanic's hands were grimy from working on the engine.
دستهای مکانیک از کار روی موتور کثیف بود.
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
griminess
grimy
grime



























