جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to gasp
01
محکم بازدم کردن, محکم نفس کشیدن
to breathe in sharply with an open mouth, often in response to surprise, pain, or intense emotions
Intransitive
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
gasp
سومشخص مفرد
gasps
وجه وصفی حال
gasping
گذشته ساده
gasped
اسم مفعول
gasped
مثالها
Upon hearing the shocking news, he could n't help but gasp.
با شنیدن خبر تکاندهنده، او نتوانست از نفس نفس زدن خودداری کند.
Gasp
01
نفس نفس زدن, تنفس سخت
a short labored intake of breath with the mouth open
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
gasps



























