جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Gambol
01
دویدن شاد, پرش شادمانه
a playful activity that involves jumping, running, or moving around for fun
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
gambols
مثالها
After the rain, the ducks resumed their gambol around the pond.
پس از باران، اردکها جست و خیز خود را در اطراف برکه از سر گرفتند.
to gambol
01
ورجهوورجه کردن, پرش کردن، جستوخیز کردن
to playfully skip, leap, or frolic in a lively and energetic manner
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حرکتی
باقاعده
زمان حال
gambol
سومشخص مفرد
gambols
وجه وصفی حال
gamboling
گذشته ساده
gamboled
اسم مفعول
gamboled
مثالها
Yesterday, the children gambolled around the playground, laughing and chasing each other until dusk.
دیروز، بچهها در اطراف زمین بازی جست و خیز میکردند، میخندیدند و تا غروب به دنبال هم میدویدند.



























