جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
frayed
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ اسم مفعولی
کیفی
شکل عالی
most frayed
شکل تفضیلی
more frayed
درجهپذیر
مثالها
His jeans were stylishly frayed at the hems, giving them a rugged look.
شلوار جین او به سبکی در لبهها فرسوده شده بود، که به آنها ظاهری خشن میداد.
درخت واژگانی
frayed
fray



























