جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
frayed
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ اسم مفعولی
کیفی
شکل عالی
most frayed
شکل تفضیلی
more frayed
درجهپذیر
حوزه
textiles, condition, appearance
مثالها
The frayed cuffs of his jacket showed years of wear and tear.
سرآستینهای فرسوده کت او سالها سایش و پارگی را نشان میداد.
LanGeek
اپلیکیشن موبایل ما را دانلود کنید
درخت واژگانی
frayed
fray



























