جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to forswear
01
عهد شکستن, با سوگند انکار کردن
to formally reject something, often a belief, behavior, or allegiance
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
forswear
سومشخص مفرد
forswears
وجه وصفی حال
forswearing
گذشته ساده
forswore
اسم مفعول
forsworn
مثالها
The monk forswore all worldly possessions upon entering the monastery.
راهب هنگام ورود به صومعه از تمام داراییهای دنیوی دست کشید.
درخت واژگانی
forswearing
forswear



























