جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
foolproof
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
کیفی
شکل عالی
most foolproof
شکل تفضیلی
more foolproof
درجهپذیر
مثالها
The step-by-step instructions provided a foolproof method for assembling the furniture.
دستورالعملهای گام به گام یک روش بیخطا برای مونتاژ مبلمان ارائه دادند.
to foolproof
01
بی عیب کردن, ضد خطا کردن
to make something so simple or effective that it is impossible to fail
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
foolproof
سومشخص مفرد
foolproofs
وجه وصفی حال
foolproofing
گذشته ساده
foolproofed
اسم مفعول
foolproofed
مثالها
The engineers foolproofed the design to ensure it was easy to operate.
مهندسان طراحی را ضد خطا کردند تا مطمئن شوند که کار با آن آسان است.



























