جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
تمرکز
او نیاز داشت تا تمرکز خود را در طول امتحان حفظ کند تا مطمئن شود که به تمام سوالات به درستی پاسخ داده است.
کانون عدسی
شفافیت یا تمایز (یک ایده)
بخشی از بدن که عفونت یا بیماری موضعی در آن تاثیر میگذارد
مرکز
نقطه ای که تشعشعاتی مانند پرتوهای نور، گرما و غیره پس از شکست یا انعکاس در کنار هم قرار میگیرند
تاکید
تاکید
تمرکز, موضوع اصلی
تمرکز جلسه بر بهبود فروش بود.
تمرکز کردن
جین وقتی به موسیقی سازی گوش میدهد میتواند بهتر تمرکز کند.
تصویر را در فوکوس قرار دادن
من اغلب دوربینم را روی مناظر دور فوکوس میکنم تا جزئیات را ثبت کنم.
تمرکز کردن, فوکوس کردن
او تلسکوپ را برای متمرکز کردن نور ستارههای دور تنظیم کرد.
متمرکز کردن
رهبر تیم بحث را بر یافتن راهحلهایی برای مشکل متمرکز کرد.
جمع شدن, تجمع کردن
عکاس لنز را تنظیم کرد تا مطمئن شود نور خورشید به طور کامل روی صورت سوژه متمرکز میشود.
درخت واژگانی



























