جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to embitter
01
تلخ کردن, عصبانی کردن
to make someone feel angry, upset, or resentful over time
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
embitter
سومشخص مفرد
embitters
وجه وصفی حال
embittering
گذشته ساده
embittered
اسم مفعول
embittered
مثالها
Years of rejection had embittered her.
سالهای طرد او را تلخکام کرده بود.
درخت واژگانی
embittered
embitterment
embitter



























