جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to dissever
01
از هم جدا کردن
to divide something into distinct parts
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
dissever
سومشخص مفرد
dissevers
وجه وصفی حال
dissevering
گذشته ساده
dissevered
اسم مفعول
dissevered
مثالها
The conflict threatened to dissever the once-united community into factions and irreparable divisions.
مناقشه تهدید میکرد که جامعهای که زمانی متحد بود را به تقسیم به جناحها و شکافهای جبرانناپذیر تبدیل کند.
درخت واژگانی
dissever
sever



























