جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Alibi
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
alibis
مثالها
The suspect's alibi placed him at a restaurant with friends at the time of the crime.
آلبی متهم او را در زمان وقوع جرم در یک رستوران با دوستانش قرار میداد.
02
عذر, بهانه
an explanation or excuse offered to justify or defend an offensive action, failure, or mistake
مثالها
He used traffic as an alibi for being late.
او از ترافیک به عنوان عذر برای دیر رسیدن استفاده کرد.
to alibi
01
تبرئه کردن, رفع اتهام کردن
to clear someone from suspicion of a crime by providing an alibi
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
alibi
سومشخص مفرد
alibis
وجه وصفی حال
alibiing
گذشته ساده
alibied
اسم مفعول
alibied
مثالها
The witnesses helped to alibi the defendant.
شاهدها به تبرئه متهم کمک کردند.



























