جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to dally
مثالها
The tourists dallied around the market, admiring the local crafts without rushing.
گردشگران در اطراف بازار وقت گذراندند، با تعجب به صنایع دستی محلی نگاه میکردند بدون عجله.
02
بازی کردن با, ور رفتن با
to toy with an idea or possibility without committing to it or taking it seriously
مثالها
He dallied with several business plans before settling on one.
او با چندین طرح کسبوکار وقت تلف کرد قبل از اینکه بر روی یکی تصمیم بگیرد.
03
معاشقه کردن بدون تعهد, رمانتیک رفتار کردن بدون پایبندی
to engage in romantic or sexual behavior without commitment
مثالها
She accused him of dallying with her affections.
او او را به بازی با احساساتش متهم کرد.
درخت واژگانی
dalliance
dallier
dally



























