جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Connoisseur
formal
specialized
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انسان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
connoisseurs
مثالها
The art connoisseur eagerly perused the gallery, admiring brushstrokes and compositions with a discerning eye honed by years of study and appreciation.
خبره هنری با اشتیاق گالری را مرور کرد، با چشمی تیزبین که سالها مطالعه و قدردانی آن را صیقل داده بود، ضربههای قلم مو و ترکیببندیها را تحسین کرد.
درخت واژگانی
connoisseurship
connoisseur



























