جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to conflate
01
درهم آمیختن, تلفیق کردن
to bring ideas, texts, things, etc. together and create something new
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
conflate
سومشخص مفرد
conflates
وجه وصفی حال
conflating
گذشته ساده
conflated
اسم مفعول
conflated
مثالها
In his speech, he conflated various historical events to highlight a broader social trend.
در سخنرانی خود، او رویدادهای تاریخی مختلف را درهم آمیخت تا روند اجتماعی گستردهتری را برجسته کند.



























