جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to frig
01
گاییدن, کردن
to have sex with someone
Dialect
British
slang
vulgar
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
frig
سومشخص مفرد
frigs
وجه وصفی حال
frigging
گذشته ساده
frigged
اسم مفعول
frigged
مثالها
She 's furious because she caught him frigging his ex behind her back.
او عصبانی است چون او را در حال سکس کردن با دوست دختر سابقش پشت سرش گرفتار کرد.
02
خودارضایی کردن, مشت زدن
to masturbate
Dialect
British
slang
vulgar
مثالها
Teenagers spend half their time frigging in their rooms.
نوجوانان نیمی از وقت خود را در اتاقهایشان به خودارضایی میگذرانند.
درخت واژگانی
frigging
frig



























