جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
chief
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
نسبی
درجهناپذیر
مثالها
He is the leader, but his chief responsibility is overseeing operations.
او رهبر است، اما مسئولیت اصلی او نظارت بر عملیات است.
02
اصلی, عالی
holding the highest rank or position in an organization or group
مثالها
The chief scientist led the team in groundbreaking research.
دانشمند ارشد تیم را در تحقیقات پیشگامانه رهبری کرد.
Chief
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انسان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
chiefs
مثالها
As chief of staff, she managed the president's schedule.
به عنوان رئیس ستاد، او برنامه رئیس جمهور را مدیریت میکرد.
02
اصلی, بخش برجسته
the most prominent part of something
مثالها
The chief of the report contained the most critical findings.
اصلی گزارش شامل یافتههای بحرانیترین بود.
03
یک زندانی بومی آمریکایی, یک رئیس بومی آمریکایی (در زندان)
(prison) a Native American inmate
Slang
مثالها
Everyone respected the chief in the unit.
همه در واحد به رئیس احترام میگذاشتند.
درخت واژگانی
chiefdom
chiefly
chief



























