جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
calming
01
آرامش بخش, تسکین دهنده
bringing a sense of peace and relaxation
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ وجه وصفی حال
کیفی
شکل عالی
most calming
شکل تفضیلی
more calming
درجهپذیر
مثالها
The calming presence of nature had a soothing effect on her troubled mind.
حضور آرامشبخش طبیعت تأثیری آرامبخش بر ذهن پریشان او داشت.
Calming
01
آرامش, تسکین
the process of reducing agitation or bringing about a peaceful state
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
غیرقابل شمارش
مثالها
The calming of the waters allowed the boat to set sail again.
آرامش آبها به قایق اجازه داد دوباره به راه بیفتد.
درخت واژگانی
calming
calm



























