جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to addle
01
سردرگم کردن, مشوش کردن
to make someone unable to think clearly
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
addle
سومشخص مفرد
addles
وجه وصفی حال
addling
گذشته ساده
addled
اسم مفعول
addled
مثالها
Too much noise can addle your concentration.
سر و صدای زیاد میتواند تمرکز شما را مختل کند.
02
فاسد شدن, گندیدن
(especially of eggs or organic matter) to go bad
مثالها
If left unrefrigerated, they 'll addle quickly.
اگر در یخچال نگهداری نشوند، به سرعت فاسد میشوند.
درخت واژگانی
addled
addle



























