جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
briny
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
briniest
شکل تفضیلی
brinier
درجهپذیر
مثالها
Anchovies added a briny kick to the pizza, enhancing the overall taste with their salty essence.
آنچویها یک طعم شور به پیتزا اضافه کردند، که با ذات شورشان طعم کلی را بهبود بخشید.
Briny
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
غیرقابل شمارش
شکل جمع
brinies
مثالها
The sailors spent months navigating the vast briny, searching for new trade routes.
ملوانان ماهها را در دریانوردی در آبهای شور گسترده گذراندند، در جستجوی راههای تجاری جدید.
درخت واژگانی
brininess
briny
brine



























