جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to do without
01
بدون چیزی سر کردن, بدون چیزی زندگی کردن
to manage or live without something, usually something considered necessary or desired
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل کنشی
باقاعده
جدانشدنی
جزء فعلی
without
فعل پایه
do
زمان حال
do without
سومشخص مفرد
does without
وجه وصفی حال
doing without
گذشته ساده
did without
اسم مفعول
done without
مثالها
She ca n’t do without her morning coffee to start the day.
او نمیتواند بدون قهوه صبحگاهیاش روز را شروع کند کنار بیاید.



























