جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to plow into
01
برخورد کردن به, کوبیدن به
to collide with or crash into something forcefully
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل حرکتی
باقاعده
جدانشدنی
جزء فعلی
into
فعل پایه
plow
زمان حال
plow into
سومشخص مفرد
plows into
وجه وصفی حال
plowing into
گذشته ساده
plowed into
اسم مفعول
plowed into
مثالها
Last week, a distracted driver plowed into the back of my car at the traffic light.
هفته گذشته، یک راننده حواسپرت به پشت ماشین من کوبید در چراغ راهنمایی.



























