جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Boredom
01
بیحوصلگی, کسلی
the feeling of being uninterested or restless because things are dull or repetitive
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
مرکب
غیرقابل شمارش
مثالها
She tried to fight off boredom by reading a book, but nothing seemed to capture her attention.
او سعی کرد با خواندن یک کتاب با کسالت مبارزه کند، اما به نظر میرسید هیچ چیز توجه او را جلب نمیکند.
درخت واژگانی
boredom
bore



























