جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to border on
01
در مرز چیزی بودن, نزدیک به چیزی بودن
to come close to or almost reach a particular level, quality, or state
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
عبارتی
فعل حالتی
باقاعده
جدانشدنی
جزء فعلی
on
فعل پایه
border
زمان حال
border on
سومشخص مفرد
borders on
وجه وصفی حال
bordering on
گذشته ساده
bordered on
اسم مفعول
bordered on
مثالها
The situation is bordering on chaos as we speak.
وضعیت در آستانه هرج و مرج است همانطور که صحبت میکنیم.



























