جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to get off one's back
01
دست از سر کسی برداشتن, دیگر مزاحم کسی نشدن
to finally stop criticizing or annoying someone
idiom
informal
مثالها
My parents finally got off my back after I found a job.
بعد از اینکه کار پیدا کردم، پدر و مادرم بالاخره دست از سرم برداشتند.



























