جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to bode
01
نشانه بودن, شگون داشتن
to be an omen or indication of a future outcome, often suggesting something negative or ominous
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
bode
سومشخص مفرد
bodes
وجه وصفی حال
boding
گذشته ساده
boded
اسم مفعول
boded
مثالها
His silence yesterday boded trouble for today's meeting.
سکوت دیروز او نشانهای از مشکل در جلسه امروز بود.



























