جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to unify
01
یکی کردن, یکدست کردن
to join things together into one
Transitive: to unify two or more things
مثالها
The city 's initiative is to unify public spaces, creating a cohesive urban experience.
ابتکار شهر متحد کردن فضاهای عمومی است، که یک تجربه شهری منسجم ایجاد میکند.
02
متحد شدن, همپیوند شدن
to become whole or united
Intransitive
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
unify
سومشخص مفرد
unifies
وجه وصفی حال
unifying
گذشته ساده
unified
اسم مفعول
unified
مثالها
When faced with a common threat, the villages tended to unify.
در مواجهه با یک تهدید مشترک، روستاها تمایل به وحدت داشتند.
درخت واژگانی
disunify
reunify
unification
unify
unite



























