جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Tiptop
01
بالاترین نقطه, قله
the extreme top or summit
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
tiptops
02
اوج, قله
the highest level or degree attainable; the highest stage of development
tiptop
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
کیفی
شکل عالی
most tiptop
شکل تفضیلی
more tiptop
درجهپذیر
مثالها
She wore a tiptop outfit for the event, turning heads as she walked in.
او برای این مراسم یک لباس عالی پوشیده بود، و با ورودش همه را به خود خیره کرد.
درخت واژگانی
tiptop
tip
top



























