جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
starchy
01
نشاستهای, پرنشاسته
(of food) containing starch in large amounts
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
کیفی
شکل عالی
starchiest
شکل تفضیلی
starchier
درجهپذیر
مثالها
The starchy potatoes were mashed into a creamy side dish.
سیبزمینیهای نشاستهای به یک غذای جانبی خامهای تبدیل شدند.
مثالها
His starchy attitude made it hard to connect with him.
نگرش سختگیرانه او ارتباط برقرار کردن با او را دشوار میکرد.
03
نشاستهای, سفت
stiffened with starch, making the fabric firm or crisp
مثالها
The starchy shirt made him feel uncomfortable all day.
پیراهن نشاستهای تمام روز او را ناراحت کرد.
درخت واژگانی
starchy
starch



























