جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
spindly
disapproving
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مرکب
کیفی
شکل عالی
spindliest
شکل تفضیلی
spindlier
درجهپذیر
مثالها
The newborn foal struggled to stand on its spindly legs, testing its newfound mobility.
کره اسب تازه متولد شده برای ایستادن روی پاهای نازک خود تقلا کرد، در حالی که تحرک تازه یافته خود را میآزمود.
درخت واژگانی
spindly
spindle



























