جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to spay
01
عقیم کردن, اخته کردن
to remove the sexual organs of a female animal, called ovaries
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
spay
سومشخص مفرد
spays
وجه وصفی حال
spaying
گذشته ساده
spayed
اسم مفعول
spayed
مثالها
She decided to spay her pet rabbit to prevent overpopulation.
او تصمیم گرفت خرگوش خانگی خود را اخته کند تا از افزایش جمعیت جلوگیری شود.
درخت واژگانی
spayed
spaying
spay



























