جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to solace
01
تسلی دادن, دلداری دادن
to offer comfort, support, or emotional strength to someone
Transitive: to solace sb
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
solace
سومشخص مفرد
solaces
وجه وصفی حال
solacing
گذشته ساده
solaced
اسم مفعول
solaced
مثالها
I am currently solacing my colleague who is upset.
من در حال تسلی دادن به همکارم هستم که ناراحت است.
Solace
01
آرامش, مایه تسلی، تسلی خاطر، تسکین
emotional comfort one receives when sad or in trouble
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انتزاعی
ساختار صرفی
ساده
غیرقابل شمارش
مثالها
The sound of the waves offered him solace, easing his mind during a particularly hard week.
صدای امواج به او تسلی داد، و ذهنش را در هفتهای به ویژه سخت آرام کرد.
02
تسلی, آرامش
the act of consoling; giving relief in affliction
03
تسلی, آرامش
comfort in disappointment or misery
درخت واژگانی
solacement
solace



























