جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Snowflake
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
مرکب
قابل شمارش
شکل جمع
snowflakes
مثالها
Children caught snowflakes on their tongues as they played in the winter wonderland.
کودکان دانههای برف را با زبانشان میگرفتند در حالی که در سرزمین عجایب زمستانی بازی میکردند.
02
دانه برف, فرد حساس
a person regarded as overly sensitive, fragile, or easily offended
slang
مثالها
Do n't be such a snowflake; it was just a joke.
اینقدر حساس نباش؛ فقط یک شوخی بود.
درخت واژگانی
snowflake
snow
flake



























