جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Snitch
01
جاسوس, خبرچین
a person who informs on others, often to the police or authorities
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
انسان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
snitches
مثالها
He has snitched on his friends before, and no one forgave him.
او قبلاً به دوستانش جاسوسی کرده است، و هیچکس او را نبخشید.
to snitch
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
snitch
سومشخص مفرد
snitches
وجه وصفی حال
snitching
گذشته ساده
snitched
اسم مفعول
snitched
مثالها
She was reluctant to snitch, knowing it would strain her friendships.
او تمایلی به جاسوسی نداشت، با علم به اینکه این کار دوستیهایش را تحت فشار قرار میدهد.
02
دزدیدن, ربودن
take by theft



























