جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Slat
01
تخته باریک, لامل
a narrow, flat piece of wood, metal, or plastic, typically used as a component in structures like fences, blinds, or furniture
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
بیجان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
slats
مثالها
She adjusted the slats on the window blinds to control the amount of sunlight entering the room.
او تیرکها را روی پردههای پنجره تنظیم کرد تا مقدار نور خورشید وارد شده به اتاق را کنترل کند.
to slat
01
بستن تیغهها, تنظیم تیغهها
close the slats of (windows)
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل کنشی
باقاعده
زمان حال
slat
سومشخص مفرد
slats
وجه وصفی حال
slatting
گذشته ساده
slatted
اسم مفعول
slatted
02
مجهز کردن به تیغه ها, نرده گذاری کردن
equip or bar with slats



























