جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
shattered
01
خردشده
receiving damage and becoming broken or destroyed
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ اسم مفعولی
کیفی
شکل عالی
most shattered
شکل تفضیلی
more shattered
درجهپذیر
مثالها
She felt her dreams were shattered when she did n’t get accepted into her first-choice university.
او احساس کرد که رویاهایش خرد شده وقتی که در دانشگاه انتخاب اولش پذیرفته نشد.
02
خرد شده, ویران
*** very upset
مثالها
He was said to be absolutely shattered after losing his job.
گفته میشد که او پس از از دست دادن شغلش کاملاً درهم شکسته بود.
03
خسته, فرسوده
*** exhausted
Dialect
British
مثالها
I usually feel too shattered to do more than crawl into bed.
من معمولاً احساس میکنم خیلی خسته هستم که بیشتر از خزیدن به تخت کار دیگری انجام دهم.
درخت واژگانی
shattered
shatter



























