جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
riddled
01
سوراخسوراخ
having many holes caused by damage or decay
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
صفتِ اسم مفعولی
کیفی
شکل عالی
most riddled
شکل تفضیلی
more riddled
درجهپذیر
مثالها
The forest floor was riddled with holes made by burrowing animals.
کف جنگل از سوراخهایی که حیوانات حفار ایجاد کرده بودند پر بود.
02
پر از, پخش شده
spread throughout
درخت واژگانی
riddled
riddle



























