جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to repine
01
ناراضی بودن, غرولند کردن
to either feel or display dissatisfaction
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل حالتی
باقاعده
زمان حال
repine
سومشخص مفرد
repines
وجه وصفی حال
repining
گذشته ساده
repined
اسم مفعول
repined
مثالها
He has been repining since he learned about the job rejection.
او از زمانی که از رد شدن شغلش مطلع شد شکایت میکند.



























