جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
to ramify
01
منشعب کردن
to split into two or more branches, creating a fork-like appearance
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
مشتق
فعل حرکتی
باقاعده
زمان حال
ramify
سومشخص مفرد
ramifies
وجه وصفی حال
ramifying
گذشته ساده
ramified
اسم مفعول
ramified
مثالها
As the river flowed downstream, it began to ramify, creating a network of smaller streams and tributaries.
همانطور که رودخانه به سمت پایین جریان داشت، شروع به شاخهشاخه شدن کرد و شبکهای از جویبارها و شاخههای کوچکتر ایجاد کرد.
02
شاخه زدن, منشعب شدن
grow and send out branches or branch-like structures
03
شاخه شاخه شدن, عواقب پیچیده داشتن
have or develop complicating consequences
درخت واژگانی
ramification
ramify



























