جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
pushy
01
سمج, مصر
trying hard to achieve something in a rude way
اطلاعات دستوری
ساختار صرفی
ساده
کیفی
شکل عالی
pushiest
شکل تفضیلی
pushier
درجهپذیر
مثالها
The pushy salesperson wouldn't take no for an answer and kept trying to make a sale.
فروشنده پافشاریکننده پاسخ منفی را نپذیرفت و به تلاش برای فروش ادامه داد.
درخت واژگانی
pushiness
pushy
push



























