جستجو
زبان دیکشنری را انتخاب کنید
Puppy
اطلاعات دستوری
وضعیت جانداری
حیوان
ساختار صرفی
ساده
قابل شمارش
شکل جمع
puppies
مثالها
The family adopted a playful puppy from the local shelter.
خانواده یک توله سگ بازیگوش را از پناهگاه محلی به سرپرستی گرفت.
1.1
تازهکار, بیتجربه
a young or inexperienced individual, often lacking skill or maturity
مثالها
The new recruit is just a puppy in the world of finance.
کارمند جدید فقط یک توله سگ در دنیای مالی است.
02
توله سگ, سگ کوچک
something that is considered cute, small, or endearing
مثالها
That's such a puppy of a gift, I love it!
این یک هدیه توله سگ است، من آن را دوست دارم!
درخت واژگانی
puppyish
puppylike
puppy



























